فرشته ای در کنارم
X




 

قلب دفتر خاطرات روزهای تلخ و شیرین زندگی ماقلب

 


درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها

مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی ....

و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند

قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود

یکی می آید که تو،  به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ مادرانگی می گیری

به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر  را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....

درست مثل مادرت ....

دخترک یادت بماند که همه ی این ها خستگی دارد ... نگرانی دارد...

این حذفِ خودها!!!!! در خیلی از جاهایِ زندگی سخت است ... گاهی درد هم دارد

یادت بماند تصمیمی که می گیری کبری است و  خیلی بزرگ ....

مهیایش باش

اما می ارزد

همه ی همه اش

 به همان مادرانگی می ارزد

مهیایش باش

 فقط همین

 دوستای گلم من یه وبلاگ دیگه هم دارم که کارای هنری(البته اگه بشه اسمشو هنر گذاشت) خودمو اونجا میزارم خوشحال میشم اونجا هم ببینمتون اینم ادرسش

www.honaryassi005.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر 1392 توسط مامان یاسی

بعد مدتها سلام

سلام کیانمهرم

سلام همه وجودم

سلام ارامش زندگیم

امیدوارم بدونی که چرا نتونستم توی این مدت بیام و ریز ریز کارهای بامزه و لحظه های شیرینتو اینجا برات بنویسم.

اولین دلیلش خودت هستی که خیلی خوابت کمه و کنجکاویت زیاد برای کپی کردن عکساتم توی سیستم باید شب و نصفه شب بیدار بشمو سیستمو روشن کنم چون اصلا اجازه نمیدی و مدام بهش دست میزنی.الانم شیش صبحه روز شنبس و من از استخون درد شدید شبا دیگه خوابم نمیبره ماه اخر بارداری با وجود یه فرشته شیطون مثل شما که هیچ وقت استراحت که چه بگم وقت نشستن هم بهم نمیدی واقعا به سختی میگذره.

اول بزار برات بنویسم که خدا چدر بهمون لطف کرد و فرشته ای که بهمون هدیه داد دختره و من 5 اسفند متوجه شدیم و حسابی خوشحالیم که یه پسر و یه دختر ناز داریم و برای اومدنش لحظه شماری میکنیم حدودا یک ماه دیگه مونده تا ابجی کوچولو بیاد و به قول خودت برات ماشین بیاره.

فدای پسر عشق ماشین خودم بشم که توی دنیا فعلا فقط چرخ و ماشین و میبینه و روزی هزااار بار میگه ماچچچچین ماچین.همه ماشیناتم میشکونی با هر وسیله ای که دم دستته یا میکوبی بهش یا اینقدر پرت میکنی تا دل و رودش در بیاد بعدا میاری میگی درست کن وقتی درستم میکنیم گریه میکنی که باز کن و حساابی در این راستا مارو کلافه کردی و ما نمیدونیم چیکار کنیم.

فعلا فقط در حد چندتا کلمه حرف میزنی و از این بابت خیلی عذاب میکشی چون وقتی چیزی میخوای نمیتونی بگی مارو گاز میگیری و مدتی گاز جای خودشو به چنگ گرفتن داده و تمام تن بدن ما که کبود بود حالا زخمی شده...........

هر وقتم إوق میکنی بازم چنگ میگیری فدات بشم عاشق بیرون رفتن و دد هستی و هر وقت بابا بخواد بره بیرون باید من مش؛ولت کنم بعدشم که متوجه میشی یه ربع گریه میکنی.

تقریبا هر روز میبرمت بیرون الان که برام سخته میبرمت توی پارکینگ و با اتیلا پسر همسایه که خودت بهش میگی اتی بازی میکنی و به زود میارمت بالا.

چند تا کلمه ای که خیلی بامزه میگی ایناس:

مامان که بعضی وقتام میگی مانی یا مامانی

بابا-دد-عزیز-علی-ماچین-پیشی-جوجو-بچه-نی نی-حموم-دستشویی-اب-گوشت-

و روز به روزم داری پیشرفت میکنی.

خیلی بی هوا به این طرف اون طرف میدوی و سرعتت خیلی بالاس و همیشه میخوری به یه جا ولی اصلا گریه نمیکنی.البته تنها موردیه هستش که گریه نمیکنی.در کل برای هر چیزی که میخوای بیرون رفتن ب؛ل کردن ماشین و هر چیزی که فکرشو بکنی میگی مانیو میزنی زیر گریه ما باید کلی تلاش کنیم تا ارومت کنیم و بعدا متوجه بشیم که چی میخوایوخلاصه که حسابی واسه خودت سلطانی هستی توی خونه ی مااا.

خیلی هم رومانتیکی صبح که بیدار میشی مامان و میبوسی شبم وقتی خوابیدی نمیدونم شایدم خودتو زدی به خواب چون چشات بستس میبینم که همونجوری کلی بوسم میکنی که اون لحظه برای من نابترین لحظطه هاست در طول روزم گاهی صدام میکنی و متوجم میکنی که بشینم و دستتو میندازی دور گردنمو بغلم میکنی ومنو میبوسی.

توی بارداری من حسابی خسته شدم چون تنها بودم و تمام کارات به عهده خودم بود بغلت میکردم حمومت میکردم چند روزی هست که دیگه واقعا برام سخت شده چون شما خیلی وول میخوری توی بغل و اجی هنوز نیومده از بس بهش مشت و لگد زدی فکر کنم بیاد حسابی ازت حساب ببره.قراره دو سه روز دیگه بابایی مارو ببره شمال و و تا موقع زایمان و تولد شما اونجا باشیم تا کمتر اذیت بشیم.

یه خبر خوبم اینه که جمعه 22 خرداد عروسی خاله زهرا هم هست و من از این بابت خیلی خوشحالم گرچه تنها میشم اما خداروشکر که خاله هم پریییید.

از همه دوستا و خاله های گل و مهربون که توی این مدت من شرمنده کردن و با وجود غیبتم بهم سر میزدن خیلی خیلی ممنونم و حسابی شرمنده تون هستم که نتونستم بیام و خاطرات فرشته هاتونو بخونم میدونم که چون مادر هستین کاملا شرایط منو درک میکنین و دونین که توی وضعیت من چقدر سخته که بخوام به اینجا هم برسم.امیدوارم روزی بتونم همه خاطرات کیانمهر و مهرآفرین دختر و پسر گلمو اینجا بنویسم و به همه دوستای گلم و فرشته هاشون سر بزنم.دوستان برای ما خیلی دعا کنین که سخت محتاجیم...

 

 

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 1 سال و 9 ماه و 25 روز سن دارد

و مهر افرینم هشت ماهه که توی دل مامانشه......


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 خرداد 1394 توسط مامان یاسی

سلام به پسر ناز نازی مامان و بابا

پسر گلم مدتهاست که وقت نکردم که بیام و اینجا برات از شیرین کاریهات بنویسم خیلی این مدت درگیر بودم هم نگه داری از شما سخت شده و هم اینکه با کمی تاخیر باید برات بنویسم که خدا به بابا مامان یه فرشته گل دیگه عنایت کرد و مامانی قراره برات یه همبازی بیاره.

ارههههههه  خیلی تعجب اوره اما درسته مامانی الان چهار ماه دارم و تقریبا برام سخته که مثل قبل باهات بازی کنم و بپر بپر راه بندازمو ب؛لت کنم.اوایل یه کم ناراحت که نه نگران بودم اما الان تقریبا ارامش دارم و مطمینم که خدا در نگه داری هر دوتای شما منو یاری میکنه جنسیت فرشته کوچولوی توی راهی ما ایشالا فردا معلوم میشه و از خدا میخوام که این هدیه ای که بهمون عنایت کرد صحیح و سالم به دنیا بیاد برام خیلی فرق نمیکنه که چی باشه اما خوشحال میشم که خداوند من و لایق داشتن دختر بدونه.

اینقدر عجله ای دارم مینویسم که خودمم قاطی کردم از شیرین کاریهات بنویسم که شما خیلی خیلی کنجکاوی و میخوای از همه چی سر در بیاری و هنوز بابا مامان و نگفته میگی این چیه هر لحظه این سوالو میپرسی.عاشق ماشینی و فقط با ماشین های قدرتی بازی میکنی ووقتی هم بیرون میریم فقط به چرخ ماشینها نگاه میکنی دو روز قبل واکسن هجده ماهگیتو زدم و تقریبا دو روزی بی قراری کردی پاهاتو تکون نمیدادی دردت به جونم و تقریبا دو روز قبل واکسن زدنت بود که دیگه شیر خوردنو خودت ترک کردی نمیدونم چرا اما حدس میزنم که به خاطر وضعیتم شیرم تلخ شده باشه .مامان فدای تو بشم.هر چه قدر که طی دوران بارداری حواسم به شما بود اینن یکی نی نیمون مظلوم واقع شده و من اینقدر درگیر نگهداری از شما هستم که خیلی وقت برام باقی نمیمونه که فرشته کوچولومون برسم واسه واکسنت خاله جون اومدم کمکم و الانم داره به زور شمارو نگه میداره تا شما نیای توی اتاق و منم تمام حواسم پیش شماست و به خاطر هعمین مجبور میشم که زود برم.اینم اینجا ثبت کنم که ما 16 اذر متوجه شدیم که یه فرشته توی راهی داریم خاله های گل ممنونم که بهمون سر میزنین عاشق همتونم و مطمینم که ازم نمیرنجین و موقعیت منو میدونین که چرا نمیتونم به وبلاگتون سر بزنم برای من و فرشته توی راهیمون خیلی دعا کنین بووووووووووووووس به امید دیدار بای


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط مامان یاسی

 

سلام فزشته ی خونمون

مامان به قربونت

این روزها هیچ وقتی برای من نذاشتی حسابی مامانی هستی و مدام چسبیدی بهم هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که منو تو مثل دوقولوهای بهم چسبیده باشیم همیشه بهم چسبیدی حتی غإا درست کردنم دیگه یکدستی شده.امروز که بابا داشت میرفت لباساتو اوردی و لج اوردی که همراهش بری بابایی هم دلش سوخت و منم که همه میگفتن کاری کن کمتر بهت وابسطه بشه دلمو زدم به دریا هو فرستادم با باابا رفتی.البته خیالم جمعه که مامانم بابایی هست و حواتو داره اومد تند تند از کارای بامزه ای که انجام میدی برات بنویسم این روزا همیشه میری کنار بخاری و گاز و میگی این بوفه.اینقدر بامزه میگی که دلم قنج میره/بابا مامان گفتنتم یادت رفته نمیدونم چرا گیر دادی و  همیشه میگی همه همه همه فقط همینو میگی بعضی وقتا هم میگی این چیه این کیه؟

بازم مثل قبل و شایدم بیشتر از قبل گاز میگیری و مو کشیدنم بهش اضافه شده وقتایی که باهات بازی میکنم و إوق زده میشی گازم میگیری و وقتی میخوای بوسم کنی موهامو میکشی.

یه چند وقتی بود که ما حتی شبها هم خواب نداشتیم و یکسره گریه میکردی به خاطر دندون در اوردنت بود اخه خیلی سریع و پشت سر هم در اوردی تقریبا الان همه رو در اوردی بجز چهار تا ی اخری از هم سن و سالات خیلی زودتر دندونات در اومد اما چون سنت کم بود تحمل دردش برات سخت بود واقعا و حسابی اإیت شدی و تب میکردی.وقتی رفتیم شمال با مادر جووون خیلی جور شدی و کمتر بهم میچسبیدی مادر جونم حسابی نازتو میکشید گلم.

منو بابا عاشقانه دوستت داریم ببخش که وقت نمیکنم بیام و برات بیشتر بنویسم.

داشتنت

حس خوب زندگی

بودنت

برق چشمان پدر

و تکرار منظم تپش قلب مادر

خدای مهربان را

هزاران بار سپاسگزارم

برای بودنت

برای داشتنت

و شکر شکر شکر

برای همه ی خوبی هایت

مهربانی هایت

برای شنیدن قهقهه بی ریای خنده هایت در خانه

برای شنیدن صدای پایت در هر گوشه

پسرم

تئ که نعمت بی نظیر خدایی

عاشقانه دوست میدارمت

 

 

 

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 1 سال و 3 ماه و 12 روز سن دارد :.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 آذر 1393 توسط مامان یاسی

سلام  شیرینک زندگیه ما

مامان به فدای تو بشه پسر نازو دلبرم

12 روزی میشه که از شمال برگشتیم این بار بیشتر ازهمیشه شمال موندیم و واسه همین برای پدر جون ومادر جون که حسابی بهت عادت کرده بودن خیلی سخت بود جدایی از شما.مخصوصا که شما اینبار با هر دوتاشون کلی جور شده بودی پدر جون وقتی لباس میپوشید که بره شما گریه میکردی بنده خدا هم هر روز کارش شده بود اینکه شمارو ببره یه دور بزنه و برگردونه تا شمارضایت بدی بره سر کار.

از رابطه ی شما ومادر جونم که هر چی بگم کمه حساابی عاشقش شده بودی صبحها که بیدار میشدی اروم میرفتی پیششون.دیگه با من کاری نداشتی مادر جون حسابی بهت میرسیدو هر چی میخواستی انجام میداد هر روزم شمارو میبرید روی بالکن و اب بازی میکردی تا خسته میشدی و می اومدی اروم میخوابیدی.

خیلی کم غذا میخوردی اما مادر جون هر جور شده با بازی بازی شکلک و دست واهنگ بالاخره غذابه خوردت میداد اینقدرم برات غذاهای جور واجور درست میکرد که هر کی بود بالاخره دلش میخواست یه ذره هم شده بخوره.شماهم یه کم بهتر شدی و زحمت میکشیدی دهنتوباز میکردی تا امتحان کنی.قبلا اصلا باز نمیکردی.اما الان یه کم بهتری.

از روز تولدتم بگم که 27 ام مرداد گرفتیم روز دوشنبه سر ظهر هر جوری بود یه کم خوابوندمت تا سر حال باشی که خدارو شکر توی جشن عالی بودی و با بچه ها بازی میکردی جوری که اصلا یه جا بند نمیشدی حتی وقتی خواستیم نگهت داریم با کیک عکس بگیری موفق نشدیم و به زور و زحمت یه سری عکس تارو مبهم ازت گرفتیم.تا اخر شبم اصلا نخوابیدی تولدت تقریبا شلوغ شده بود همه ی کسایی که دعوت کرده بودم لطف کردن و اومدن.اما بین مهمونا اومدن خاله صحیفه دوست دوران دانشگاه من که سالها بود ندیده بودمش برام خیلی هیجان انگیز بود دوتا پسر ماه و ناز داشت که من فقط یه دونشونو دیده بودم وقتی وارد شد و همدیگه رو دیدیم از خوشحالی جوری جیغ کشیدیدم که یه لحظه همه شوکه شده بودن.روز خیلی خوبی بود.

روز تولدت شما راه نمیرفتی اما یک هفته بعد اون خیلی تمرین میکردی  و دوست داشتی که دستاتو بگیریم و را ببریمت و الان خوب راه میری تقریبا اما چون عجله میگنی زود میخوری زمین و زودی بلند میشی.مامان فدای راه رفتنت بشه عزیزم.مامان و بابا که میگفتی یادت رفته و هر کاری میکنیم نمیگی و فعلا فقط گیر دادی و میگی نه....

این روزا یاد گرفتی و هر چی توی دستته بهت میگم بده به مامان زودی به طرفم میگیری و میدی بهم.کلی هم ذوق میکنی.دردت به جونم.

مثل قبل شاید هم بیشتر گاز میگیری تمام تنم سیاه و کبوده نمیدونم چرا اما وقتی هیجان داری فوری منو گاز میگیری هر چیزی هم بخوای بازم گاز میگیری خلاصه حسابی تمام تنم از لطف شما سیاه کبود شده.مثل قبل مامانی هستی و هر جا میرم همراهم میای اصلا اجازه نمیدی پشت سیستم بشینم گریه میکنی که بغلت کنم بغلتم که میکنم حسابی دست میزنی به کیبورد و سیستمو میریزی بهم.توی اشپزخونه هم میرم فوری میای و هر چی کابینت که دستت برسه باز میکنی و میریزی بیرون.عاشقتم پسرم .

ببخش که دیر به دیر میام و خاطراتتو اینجا مینویسم واقعا برام وقتی نمیمونه شما هم مثل گإشته خوابت کمه و وقتی خوابی من مجبورم به کارای خونه برسم .امیدوارم بزرگتر که بشی اجازه بدی راحت تمام شیرین کاریهاتو برات اینجا ثبت کنم.

مامان به قربونت

وقتی شمال بودیم یعنی 8 شهریور خاله حسنیه زایمان کرد و اناهید جون به دنیا اومد خیلی خیلی نازو دوست داشتنیه.

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 1 سال و 1 ماه و 11 روز سن دارد :.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط مامان یاسی

سلام به همه وجودم ارامش لحظه لحظه های زندگیم پسرم کیانمهر

مامان به فدای تو بشه گلم شما امروز یکساله شدی عزیزم از خدا میخوام که بهت طول عمر با عزت بده

امروز  سالروز بهترین روز زندگیه منو بابای جونه.یعنی روزی که خدا تورو بهمون هدیه داد

دیروز بردمت واکس زدی مثل یه مرد بودی زیاد گریه نکردی و واکس راحتی بود شکر خدا بیقراری نمیکردی چون گفتن باید واکسنتو سر وقت بزنیم رفتنمون به شمال تاخیر افتاد و مجبور شدیم چند روز دیر تر بریم و دیرتر برات تولد بگیرم.همه رو واسه دوشنبه 27 ام دعوت کردم برا کارت تبریک و کلی چیزای دیگه درست کردم جشن که گرفتیم میامو عکساتو میزارم.اومدم تا برات خاطره ی دیشبو تعریف کنم.

   

چند روز قبل به بابا گفتم که میخوای یه تولد توی خونمون بگیرم و عمو و عمه هارو دعوت کنم؟که بابا گفت نه نمیخواد واکس میزنه حالش خوب نیست بهتره بهش برسی دورو برش خلوت باشه بهتره.تا دیشب به بابا گفتم اخر شب زودتر بیاد تا ببریمت یه کم بیرون اخه خدا رو شکر سرحال بودی بابا ساعت ده اومد دنبالمون رفتیم اول پمپ بنزین یهو بابا گفت اه یه چیزی خونه مامانم جا /ذاشتم یاد بیار موقع برگشتن بریم بیاریم منم گفتم خب الان بریم شاید دیر برگشتیم وقتی رسیدیم بابا گفت بیا بریم بالا ماممانم کیانو ببینه رفتم بالا واااااااااااای نمیدونی چی دیدم بابایی برات کیک خریده بود کلی بادکنک باد کرده روی دیوار پیام تبریک برات چسبونده بود کلی إوق کردم توی اون همه مش؛له کاری اصلا فکرشو نمیکردم که بابایی وقت کنه از این کارا انجام بده خلاصه کلی عکس گرفتیمو عمو اینا اومدن و دور هم بودیم تا اخر شب تقریبا یک بودیم رفتیم یه دوری زدیمو برگشتیم واقعا خوش گذشت یه جشن تولد ساده و زیبا و خودمونی هم بابایی برات تدارک دید عزیزم.اینم عکس نازت که خیلی تعجب کرده بودی از دیدن بادکنها.بوووووس عاشقتم کیانمهرم

                                          کیان مهر عزیزم ، 1 سالگیت مبارک

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 مرداد 1393 توسط مامان یاسی

پسر نازنین مامان سلام

خوشکل نازم سلام

چقدر دلم میخواد میتونستم هر روز بیام اینجا و لحظه لحظه ی روزهای سخت و شیرین با تو بودنو برات ثبت  میکردم.اما واقعا نگهداری از پسرک کنجکاوی مثل شما  که به همه چیز دست میزنه دست تنها سخته و وقتی برام باقی نزاشته شما مثل قبل به خودم وابستگیه شدید داری قبلا که کوچیکتر بودی بیشتر در طوا روز میخوابیدی و من وقت داشتم که کارای خونه رو انجام بدم اما الان خیلی کوتاه میخوابی اونم به شرطی که بغلت بخوابم ده مین یه بار بیدار میشی زیر چشمی نگام میکنی و میخوابی.

فدات بشم الاهی روزاهم اصلا اجازه ندارم از کنارت بلند بشم بلند که میشم اینقدر بد جور و شدید گریه میکنی که نگو وقتی هم که نشستم از سرو کولم بالا میری و فقط گازم میگیری یه روز که مهمون داشتیم بیرون بودیم بغلم بودی جوری گازم گرفتی که حالم بد شد اب به صورتم پاشیدن تا حال ومدم بعدشم که از شدت درد نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم.و تنم سیاه سیاه شد فدای هشت تا دندونای نازت برم الاااااااااااهی خیلی عاشقتم کیان بعضی وقتی از بس کار دارم به هیچ کدومشون نمیرسم و تنهام و جایی ندارم برم کسی نیست بیاد پیشم دلتنگم و الانم که یه ماهه بابا ظهرا هم خونه نمیاد خسته میشم مکلافه میشم اما تو با خنده هات ارومم میکنی

ممنونم که هستی بهترین هدیه خدااااا

توی این مدت دوبار رفتیم شمال اونجا بهت حسابی خوش میگذره اخه همیشه میبرمت بیرون و مهمونی یا میان بهمون سر میزنن وتنها که نیستی کمتر بهونه میگری گلم

الان کنارم خوابیدی با اینکه از خستگی خوابم میاد اما دلم میخواست بیام برات بنویسم و عکساتو بزارم ایندر ارومو اهسته تایپ میکنم که بیدار نشی حتی به کوچیکترین صدا حساسی اخه همیشه خونمون سکوت بوده وقتی خوابیدی عادت کردی.

هنوز راه نمیری اما درو دیوارو مبلم میگیری و حرکت میکنی زیر بغللتو که میگیرم راه ببرمت زود خسته میشی اخه اصلا کف پاتو زمین نمیزاری و فقط روی انگشتا راه میری.واسه همین پاهتن زود خسته میشه

مامان به قربونت :با غذا خوردنم مشکل داری من واسه خودمون نمیرسم غذا درس اما مدل به مدل برات غذا درست میکنم اما شما خیلی کم میخوری البته قد و وزنت خوبه اما اصل تغذیت از شیر خودمه چون واقعا در حد چند قاشق بیشتر نمیخوری اونم با کلی بازی بازیو شکلک در اوردن من.

دیروزم تولد بابایی جون بود با همکاری شما که زیاد گریه و شیطنت نکردی موفق شدم برای بابا کیک بپزم و عمه اینارو دعوت کردم شب خوبی بود به شمام کلی خوش گذشت.

خب حالا تا بیدار نشدی برم به دوستای گلم سری بزنم بووووووووووووووووووس عزیز دلم

 

 

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 11 ماه و 13 روز سن دارد :

 

 

هر وقت خواستی بدونی چند تا دوستت دارم

انگشت بذار رو نبضت

اون موقع می بینی دوست داشتنم تمومی نداره

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مرداد 1393 توسط مامان یاسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلاااااااااااااااااام قند تو قندونم

سلام پسته ی خندونم

فدای تو بشم که شیطونک خودمی

دردت به جونم .مدتهاست اجازه ندادی که بیاام و از لحظه لحظه های شیرین با تو بودن برات بنویسم.حسااااااااااااااابی شددددددددددددددید  بد جووووووووووووووووووور مامانی هستی البته حق داری ها اخه از صبح تا شب و هفت روزه هفته بیشتر خودمومیبینی. اکثرا منو تو چون تنها خونه هستیم. شمام فقط به خودم عادت کردی وقت غذا درست کردنم نمیدی منو بابایی مجبوریم اکثرا غذاهای حاضری بخوریم.

از روزای عیدو رفتن به شمال بگم که واقعا عالی بود همونجور که قبلا نوشته بودم شما بعد دوتا دندون پایین به جای دندونای نیش بالا دندون پیش در اوردی و تقریبا یه ماهی اینقدر درد کشیدی تا بالاخره وقتی شمال بودیم دندونای نازت در اومد اما دو روزو دوشب فقط گریه کردی و ناله زدی .دردت به جون مامانی پسر نانازم.

وقتی شمال بودیم اکثرا دوروبرمون شلوغ بودو اکثرا مهمونی میرفتیم واسه همین وقتی برگشتیم خونه حسابی روزای اول برام سخت گذشت چون اصلا اجازه نمیدادی از کنارت بلند بشم تا سرپا وا میستادم جیغ میکشیدی اونم از نوع خفنش تا دستمومیبردم زیر بغلت یا مینشستم کنارت اروم میشدی.الانم کمو بیش اینجوری هستی اما بیشتر مواقع بلند میشم دنبالم راه میفتی(چهار دستو پا)و اگه بعد چند مین بغلت نکنم اون موقس که خونه رو روی سرت میزاری منم که تسلیم گریه هاتم بد جوووور.نمیزارم گریه کنی امیدوارم این کارمو بتونم ترک کنم وگرنه از اون پسرای لوس میشی (دور از جون)

اواخر فروردین نشستنو کامل یاد گرفتی و بدون کمک مینشستی.الانم که چی بگم از کارای عزیزت؟از مبل بالا میری هیچ از پشتشم تا نصف بالا میری و خودتو اویزون میکنی از دسته ها هم همینجور اینقدر سریع این کارومیکنی که ادم میترسم حتی یه مین شمارو تنها بزاره.یک سره کنارتم تا خدای نکرده برات اتفاقی نیافته تمام وسایلای خونه هم از دست شما منتقل شدن به گوشه اتاق و یا پشت مبلا.

کاملا شکل خونه و طرز زندگیمون به لطف حظور نازنینت تغییر کرده .این روزا خوابت خیلی کم شده و اکثرا تا 2 شب بیداری و صبح ها هم خیلی کولاک کنی تا9 میخوابی. دوبار در روزم چرت نیم ساعته میزنی که اون نیم ساعت واسه من که کلی کار ریخته سرم نیم ثانیه بیشتر نیست بازم مثل قبل عاشق حمومی.اما وقتی میای بیرون تا لباس بپوشونمت عرقمو در میاری اصلا از لباس خوشت نمیاد برعکس قبلا.کلی دستو پا میزنی که اجازه ندی بعضی وقتی هم واقعا موفق میشی.

خب از اتفاقای خوب دیگه برات بنویسم که 16 اردیبهشت پسر عمو هومنت به دنیا اومد یه پسر گرد ناز.خدا حفظش کنه.شما فقط وقتی گریه میکنه نگاش میکنی اوایل که گریه میکرد شمام گریت می اومد پسر دل نازک خودمی دیگه.

4 اردیبهشتم متوجه شدیم که بچه خاله حسنیه دختره فعلا اسم نداره و نمیدونیم که باید چی صداش کنیم.خیلی ذوق دارم که خاله حسنیه دختر داره دارم واسه اومدنش لحظه شماری میکنم

اول خردادم دندون هفتمت در اومد نانازم.بد جور و شدید گاز میگیری البته بیشتر یا شایدم بگم بکثرا بهتره منو گاز میگیری یه بار لپمو جوری گاز گرفتی که اشکم در اومد هیچ صورتم وروم کردو کبود شد.

بابا مامان تقریبا کامل یاد گرفتی اما هر وقت که دلت بخواد میگی هر بارم که ما بهت میگیم بگو فقط میخندی.مامان قربون پسر نازم برم که همیشه خنده رو هستی عااااااااشقتم پسرکم.

خب حالا چند کلامم با دوستای خوبم حرف بزنم مرسی از همتون که خیلی بهم لطف دارید و با وجود اینکه اصلا وقت نمیکنم بیام بهتون سر بزنم منو تنها نمیزارید وجویای احوالم هستید واقعا وقت برای کارای واجبم ندارم سخته حتی یکی نباشه ده مین بیاد و کمکم کنه تنهای تنها بعضی وقتی از خستگی فقط گریه میکنم الان تقریبا یه ماه که وقت نکردم حتی سیستمو روشن کنم.شرمنده همتون هستم البته میدونم که  درکم میکنید.به همتون در اولین فرصت سر میزنم دوستای خوبم

                                         کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 9 ماه و 14 روز سن دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 خرداد 1393 توسط مامان یاسی

پسر نازو خوشملم سلام

دردت به جونم ببخش که دیر به دیر میامو برات مینویسم اما بعدا که بزرگ بشی و برات از شرایطم و تنهایمو کارام بگم حتما بهم حق میدی الان خوابیدی و وقتو غنیمت دونستم که بیام برات بنویسم از شیرین کاریهات و چیزای جدیدی که یاد گرفتی

تاج سرم نقل و نباتم 18 اسفند ماه بود که دندونای نازت بالا اومد و حساااابی منو بابایی رو ذوق زده کرد یعنی تقریبا 7 ماه و نیمت بود که دندون در اوردی ده روز بعدشم دندونای بالات در اومد اما جالب اونجا بود که دندون جلو در نیومد و دندون نیشت در اومد واقعا واسه دندون در اوردن درد کشیدی مامانی بعضی از شبا فقط بغلت میکردمو میچرخوندمت.الانم درد میکشی دندونای جلوت هنوزم در نیومد شبا بیدار میشی و سرتو میسابی به تشکت احتمالا از درده.دردت به جونم تقریبا وسطای اسفند ماه بود که دیدیم وقتی سینه خیز میری خودتو کج میکنی و از پهلو میشینی اما دستاتو بر نمیداری میترسی.اولین روز عیدم دیدیم که چند قدم چهار دستو پا میری اما اروم بعد خسته میشی و دوباره سینه خیز میری اما الان کاملا یاد گرفتی و تند تند چهار دستو پا میری و حسابی باید حواسم بهت باشه هر جا برم دنبالم میای توی روروئکم که میزاریمت تند تند هر جا دلت بخواد میری جلوی اینه و بخاری و میز تلویزیون مجبور شدیم وسیله بزاریم تا نخوری بهشون و اذیت بشی .تمام گلا و میزارو هم جمع کردیم شیطونک من.

وقتی دندون در اوردی تصمیم گرفتیم عید که داداش پوریا از سر کار برگشت و نگین جونم از دانشگاه اومد و همه هستن برات دندونک بگیریم هماهنگ کردیم و دو روز قبل یعنی 8 فروردین یه مهمونی کوچولو با خانواده بابایی جونی برات گرفتیم.هم ناهار دعوتشون کردم هم شام. شام عمه زحمت کشید و برات اش دندونی درست کرد اومد و کمکم کرد چون من اش دندونی تا حالا ندیده بودم اخه تو شمال مراسم دندونک فرق داره روز خوبی بود خدارو شکر شما سر حال بودی و  دختر عمه ها و پسر عمه های خوبت حسابی باهات بازی کردن و یه ثانیه زمین نذاشتنت.کلی لباس خوشملم ازشون هدیه گرفتی که خیلی نازنو بهت میان.مبارکت باشه.قراره فردا اخر شب بریم شمال تا سیزده بدر کنار مادر جونو پدر جون باشیم حسابی دلتنگشونم و مادر جونم هر لحظه بهونه شمارو میگیره و روزا وقتی خوابیدی قطع میکنه میگه میخوام وقتی بیداره صداشو بشنوم.خلاصه کلی فدایی داری که دوستت دارن و دلشون برات تنگ میشه عمه جونی هاتم تند تند میگن که ببرمت خونشون تا ببینت دلشون زود به زود برات تنگ میشه .خیلی خوشرو هستی درست مثل همیشه تا نازت میدن میخندی یه کم بهونه گیر هستی و فقط دوست داری تو بغل باشی از منم اصلا دور نمیشی باید من در تیر رس نگات باشم وگرنه جوری گریه میکنی که ساکت کردنت کار هر کی نیست وقتی میخوام غذا درست کنم باید ببرمت توی اشپزخونه وگرنه خونه رو میزاری روی سرت.

خلاصه شکر خدا تمام وقتمو به خودت اختصاص دادی و فقط وقتایی که خوابی من میتونم به کارم برسم

امسال برام از تمام عیدا شیرینتره چون تو کنارمی و عاشقانه دوستت دارم.

امروزم سالگرد ازدواج مامانی و باباییه.بابایی از طرف خودش و شما برام موبایل گلکسی s4 zoomخریده که فوق العادس و خیلی ازش راضی ام منم چون نمیتونستم با شما بدون بابا برم هدیه بخرم دیشب که خونه عمه دعوت بودیم چند مین شمارو پیش عمه نگه داشتم و رفتم واسه بابا گل خریدم وقتی اومد و بهش دادم خیلی سورپرایز شد.شب خوبی بود.

از دیروزم شما بعضی وقتا میگی بابا و ماما.وقتی میگی اینقد ذوق میکنم که حد نداره.

اینم عکسایی که توی این مدت ازت گرفتم پسر گلم

اینم عکسی که واسه دعوت کردن مهمونا درست کردم و براشون فرستادم

            این عکسام مربوط به روزای عیده که رفتیم بیرون

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 7 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 33 دقیقه و 18 ثانیه سن دارد :.


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 فروردين 1393 توسط مامان یاسی

فرزندم:

پسرم:

کیانمهرم: حالا که به لطف دائمیش میشود این "میم"نازنین و دوست داشتنی را کنار اسمت بنشانم و همه ی تعلقم را به تو و به روزگارت در همان یک حرف نابش خلاصه کنم.حس قریبی در وجودم می دود و مرا می رساند به مرزی که رهایی از سرزمینش ممکن نیست....

امان از این "میم" ی که همزمان محصورم میکنید

محدودم میکند

به اوجم میبرد و بر میگرداند

شاکیم میکند شاکرم می سازد

می شود تنها بهانه ی زندگی

دلیلی برای ادامه ی بندگی

کج خلقم میکند

به سر ذوقم می آورد

و مادرم میکند.......

پسرک آمده ام که قولی بگیرم و بروم

بروم برای مدارا با همان حس های هر  روزه و جدیدی که آن حرف الفبا برایم به ارمغان اورده لطفا.

لطفا

لطفا یادت بماند

از یاد نبری

همان"میم"وقتی کنار مادرانگیم برای تو می نشیند

تنها یک خواسته دارد

همیشه و همیشه و همیشه

بی تعلق به رخدادی که برسد

بی ارتباط با اتفاق های نیامده

همین "میم" نشسته در اسمم

دوستت خواهد داشت و آغوشش برای به بر کشیدنت باز خواهد ماند

همین جا نشسته است

مثل همه ی مادرها...دست به دعا و دل وا پس

مرا مادرم صدا کن.....تا حس قشنگ مادر تو بودن و مادرانگی کردن شاکر بودنم به درگاهش را به کمال برساند

ممنون پسرم

سلام نقل و نبات مامانی مامان به فدای خنده ها و عشوه ها وشیطنتات برم عاشقتم هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل وقتی حتی میخوابی نمیتونم ازت چشم بردارم برم سراغ کارای خونه.

 بهمن21 واکسن 6 ماهگیتو زدیم مامانی جون.مثل یه مرد قوی بودی و گریه نکردی خدارو شکر سر حال بودی تب نکردی و فقط یه بار بهت قطره دادم اروم بودی و برعکس روزای قبل بهونه نمیگرفتی.دردت به جونم فکر کنم درد داشتی.خداروشکر که الان خوبو سرحالی و حسابی شیطونی میکنی.دیروز برای اولین بار با روروئک جلو رفتی اخه فقط عقب عقب میرفتی البته باید جلوت بشینم و تشویقت کنم بعدا به سمتم میای فدات بشم فقط برای رسیدن به من جلو جلو میری .عاشقتم پسرکم.بغل همه به جز من شدیدا گریه میکنی پسرک مامانیه خودمی دیگه الانم بغلمی و داد میزنی و محکم میزنی به میز و اجازه نمیدی که بنویسم دوستت دارم مامانی جون بووووووووووس

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 6 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 32 دقیقه و 8 ثانیه سن دارد :.


نوشته شده در تاريخ شنبه 26 بهمن 1392 توسط مامان یاسی

 

 کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 5 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 46 دقیقه و 39 ثانیه سن دارد :

بیست دی ماه باغ خونه عزیز جون

خب خاله های نازنین سلام بالاخره موفق شدم کم کم بیامو خاطره های پسر نازمو بنویسم. توی این مدت خیلی تغیر کرده.وقتی که داشتیم میرفتیم شما 4 ماهو 5 روزت بود کم پیش میومد که وقتی به پشت خوابیده بودی برگردی اما وقتی رفتیم شما هفته اول یاد گرفته بودی و فوری برمیگشتی جوری که یه ثانیه هم به پشت نمیخوابیدی اوایلش یه کم دستت و به سختی از زیر خودت ازاد میکردی و همین باعث شده بود که شبها من 100 بار بلند بشمو مواظبت باشم اخه برمیگشتی روی دماغت و بعدشم خوابت میبرد من دورو برتم بالشت میزاشتم اما فایده نداشت این حالتت یه هفته ای طول کشید تا اینکه مهارت پیدا کردی و راحت برمیگشتی الان اصلا شبا رو به بالا یه پهلو نمیخوابی فقط رو شکم میخوابی و حسابی هم معلومه که بهت مزه میده.تقریبا سه هفته اول که اونجا بودی دلدرد داشتی شدید وقتی که گریه میکردی همه تعجب میکردن و میگفتن که چه طور من با این وضعیت گریه شما و دلدردو بغلی بودنت تنهایی از نگه دارید بر اومدم.اما من میخندیدمو میگفتم که این که چیزی نیست خداییش توی سه ماهی که خونه بودیم حسااااابی بهم سخت گذشت ارزوم بود که شما فقط ده مین گریه نکنی.اما خوشکل پسرم اینقدر درد داشتی که اخر اخرا بهت راینتدین میدادیم تا اروم بشی و یهووووووووووو خوب شدی یعنی وقتی که چند روز مونده بود که 5 ماهت تمام بشه خداروشکر واقعا شکر که دیگه گریه هات از سر درد نیستن.اما همچنان بغلی هستی و منو از کتو کول انداختی شبا واقعا دستم و گردنم بی نهایت تیر میکشه نازنینم.اما اصلا مهم نیست من تمام وجودمو به پات میریزم مثل همه مادرا.

روزایی که شمال بودیم خیلی خوش گذشت هر روز میرفتیم مهمونی یا مهمون می اومد.تا ما تنها نباشیم و همه شمارو ببینن حسابی تو دل برویی و همه دوستت دارن خاله حسنیه خاله مونا خاله ساناز خاله زهراجون جونی توی اون مدت هر لحظه که تونستن می اومدن پیشت و کلی نازتو میکشیدن و شمارو که بغلی بودی بیشتر بغلی کردی.قربون نازت برم هر کی نازت میداد فوری میخندیدی قربونت برم مهربون پسرم.با مادر جون و پدر جون خیلی جور شده بودی اونام حسابی بهت عادت کرده بودن.توی این مدت که اونجا بودیم السا هم با من جور شد اولش منو نمیشناخت و برام نمیخندید اما کم کم که عادت کرد برام کلی میخندید .بعضی وقتا که کنار هم بودید همدیگرو نگاه میکردید و یه صداهایی از خودتون در میاوردید.بعضی وقتا السا موهای شمارو میکشید بعضی وقتام شما سعی میکردی که به صورتش دست بزنی باید همیشه حواسمون به شما میبود.توی این مدت السا دندون در اورد و براش جشن دندونی گرفتیم خیلی عالی بود به شما اینقدر خوش گذشته بود که برای اولین بار شب روی پاهام خوابیدی و صبح هم ساعت 11 بیدار شدی اخه شما حسابی سحر خیزی و همیشه 7 الی 8 بیدار میشی جدیدا این تایم به 9 هم گهگاهی میرسه.

 

  عسل خانم دختر دایی کوچیکه من هم 16 دی ماه به دنیا اومد اینم عکسش که 23 دی ماه ازش گرفتم

 

خبر مهمتر این که روزی که ما خونه خاله حسنیه دعوت بودیم همون روز خاله حسنیه جونی متوجه شد که بارداره و حسااابی ما ذوق زده شدیم الان جوجوی خاله حسنیه9 هفته داره و ما شدیدا چشم انتظارشیم.دکتر براشون 12 شهریور تخمین زده یعنی فقط 10 روز با تولد شما فرق داره به دنیا اومدنش.اخه دکتر به ما هم گفته بود که زمان زایمان طبیعی 3 شهریوره. خدا کنه کوچولوشون سالم به دنیا بیاد البته ما احتمال میدیدم که کوچولوشون پسره و فعلا پارسیا جون صداش میکنیم.

وقتی شمال بودیم هوا عالی عالی بود بعضی روزا که گرم بود و فقط یکی دوروز بارون بارید اما در طول اون مدت کرمانشاه برف بارید و وقتی ما برگشتیم هوای شمال خراب شدو برف سنگینی بارید ناراحت بودم که برف نیومده تا اینکه دو روز قبل یه کمکی هم برف اینجا بارید و وقتی میبردمت جلوی پنجره تند تند پلک میزدی و سفیدیش چشاتو میزد و نمیتونستی نگاه کنی قربون پسرم برم که مثل برف پاکو سفیده.

فدات بشم این روزا هم یه کم بهونه میگیری اخه اون مدت عادت کرده بودی و دورو برت شلوغ بود حالا که توی خونه تنهاییم حوصلت سر میادو بهونه میگیری و همیشه توی بغلی یا اینکه باید کنارت باشم و باهات یکسره بازی کنم بعضی وقتا توی روروئک میزارمت البته تایم خیلی کم اخه میترسم کمرت اذیت بشه فدات بشم.جدیدا یاد گرفتی دنده عقب بری و هر چی تلاش میکنی بای جلو میری عقب.میخوای سعی کنی روی زانوهات باستی احتمال میدم که سینه خیز نری و یهو چهار دستو پا بری.اخه هر کاری مینم و کف پاتو نگه میدارم شما روی دستات بلند میشی.فدای شما بشم که بعضی وقتا با صداهایی که از خودت در میاری میخوای با مامانی حرف بزنی.چند روز دیگه هم که نوبت واکسن 6 ماهگیته و باید شروع کنیم بهت غذا بدیم البته یکی دوروزی میشه که برات فرنی درست کردم و نخوردی میخواستم امتحان کنم حریره بادومم نخوردی اما بهت سوپ دادم یه کم خوردی اما سوپ برات خیلی زوده و فکر کنم باید دو یا سه هفته دیگه سوپ بخوری.خاله های مهربون اگه میتونید راهنماییم کنید در مورد غذا دادن به کیان ممنون میشم از تجربه هاتون بدونم چی بده چی خوبه؟چی بهش بدم و چی ندم.ممنون

هر وقت بتونم به همتون سر میزنم عاشقتونم بوووووس

  17 بهمن اولین باره که شما برف دیدی

اینم عکس کیان هندونه ای شب یلدای 92


  عکس السا خانم روز جشن دندونی که 27 دی ماه (شب تولد مامان یاسی)بود

 

 

 

پسرم

 

 

دوستت دارم اما نه به اندازه ی بارون چون یه روز بند میاد

دوستت دارم اما نه به اندازه ی برف چون یه روز آب می شه

دوستت دارم اما نه به اندازه ی گل چون یه روز پژمرده می شه

دوستت دارم به اندازه ی یه دنیا چون هیچ وقت تموم نمی شه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط مامان یاسی

سلاااام  نون خامه ایه مامان

دردت به جونم شیرین عسل من

این روزا اینقدر وقتمو گرفتی که وقت ندارم به کارای خیلی جزیی خودم برسم چه برسه که بیام اینجا و برات از شیرین کاریهات بنویسم پسر گلم.

میخوام از 15 روز قبل بنویسم که گریه های عجیب و غریبی میکردی داد میزدی و با هیچی اروم نمیشی یهو خوب میشدی و میخندیدی حس مادرونه بهم میگفت که جاییت درد میکنه بر خلاف مخالفتهای بابا که میگفت فکر نکنم چیزیش باشه بردمت دکتر و بعلههههههههههههه متاسفانه متوجه شدم که گوش سمت چپت چرکی شده مامان به قربون درد کشیدنت بشم فدات شم برات چنتا دارو نوشته و دو روز خوب بودی اما بعدا دوبااااااره شروع شد خانم دکتر گفته بود ده روز بعد دوباره ببرمت و ده روز بعد میشد 20 اذر که قرار بود فرداییش ببرمت واسه واکسن زدن(اخه این ماه 22 ام میخورد به جمعه و ما تصمیم گرفتیم یه روز زودتر ببریمت)چهارشنبه بردمت دکتر و گفتم که بی قراریت کم نشده و دکتر گفت گوشش هیچ تغییری نکرده بدنش به اون دارو ها جواب نداره و دوباره برات دارو نوشت دردو مریضیات به جون مامانت دست کوچولو پا کوچولوی من.قربون عشوه هات برم که بزرگ شدی و حسابی برام دلبری میکنی.پسر مامانی خودم.

5شنبه هم ساعت 8 رفتیم و واکسنتو زدیم گریه نکردی فقط یه جیغ بلند و بعدا اروم شدی و تو بغلم خوابیدی تا خونه اومدن.

چند هفته ای میشه که اصلا بغل هیچ کسی نمیمونی حتی واسه چند لحظه.واکسن زدی خدارو شکر تب نکردی اما ساعت حدودا 5 بود که اومدم شلوارتو در بیارمو پوشکتوعوض کنم که واااااااااااااااااااااای نمیدونی چی دیدم همون پایی که واکسن زده بودی به طرز عجیب و غریبی قرمز شده بود یه چیزی شبیه انشعابات رگ اگه بدونی چقدر هول شدم اخه تنها بودم فوری لباس پوشیدم که ببرمت دکتر اما به فکرم رسید زنگ بزنم مرکز تهران که دکترا تلفنی جواب میدن(0218999)اونا بهم گفتن که چیزی نیست و فقط کافیه کمپرس سرد بزارم و خدارو شکر خدا خیرشون بده تا اخر شب خوب شد دو شب نزاشتی مامان بخوابم اما خدارو شکر که تمام شد و الان سر حالی تمام وسایلارو جمع کردم و اماده شمال رفتن هستیم فقط منتظرم هوا خوب بشه اگه هوا مثل امروز باشه فردا تصمیم داریم بریم تا اخر شب معلوم میشه قربونت برم اگه بدونی تو دل مامانی چه خبره.همونجور که تو وقتی بغلمی ارومی و میزارمت زمین گریت میاد منم کنار مامانی و بابایی خودم حسابی ارومو بهم خوش میگذره البته خیلی رنج دوری بابایی رو توی اون روزا میکشم اما واسه یه مدت کوتاه مجبورم که تحمل کنم چاره چیه قسمت ما اینجورییه ناف مارو با دلتنگی بریدن پسرم.

این مدت از خودت خیلی صداهای مختلف در میاری خیلی دقت میکنی که من هر کاری میکنم یاد بگیری امروز یاد گرفتی وقتی با دستم میزنم به لبت مثل مامان مییگی آآآآآآآآ.فدای پسر با استعدادم بشم بابایی به خاطر این سرو صداها بهت میگه کبوتر چایی خودم.......باباییه دیگه

پستونک هم از همون روزی که بردمت دکتر دیگه بهت ندادم اخه حس کردم شیر خوردنت کمتر میشه(ممنون از خاله غزاله که بهم یاد اوری کرد )و خانم دکترم تایید کرد که بعضی بچه ها اینطورن و منم ازت گرفتم.کم کم داره موهایی که ریخته بود دوباره در میاد موهای جدیدت طلایی طلاییه هنوزم رنگ چشات طوسیه نمیدونم تغییر میکنه یا نه قربون پسر ناناز خودم بشم عاااااااشقتم هر لحظه بیشتر از قبل.

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 4 ماه و 1 روز و 21 ساعت و 33 دقیقه و 52 ثانیه سن دارد


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 آذر 1392 توسط مامان یاسی

مهربان خدای خوب من
بخاطر آرامشی که به من ارزانی داشتی از تو ممنونم.
بخاطر رفع همه دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم.
بخاطر جسم سالم و نشاط و شادابی ام از تو ممنونم.
بخاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم.
بخاطر آگاهی و دانایی ام از تو ممنونم.
بخاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم.

نازنین خدای خوب من
بخاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم.
بخاطر رزق و روزی حلال و فراوانم از تو ممنونم.
بخاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم.
بخاطر خانواده خوبم از تو ممنونم.
بخاطر توفیق بندگی ام از تو ممنونم.
بخاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم.
بخاطر میل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم.
بخاطر وجود شکرگذار و سپاسگزارم از تو ممنونم.

ای خالق دلسوز و مهربان من
از تو برای همه آرامش الهی می طلبم.
برای همه سلامتی و تندرستی می طلبم.
برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم.
برای همه گشایش امور می طلبم.
برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم.
برای همه معنویت روزافزون می طلبم.

بارالهی
به تو قول میدهم و بر سر این تعهد می مانم
که هر روزم به لطف و توفیق تو بهتر از روز قبل باشد
نه برداشت منفی کنم، نه کلام منفی بر زبان آورم و نه ناسپاسی ات کنم.

خدای قادر و عزیز من
هم اکنون به لطف بی کرانت
همه چیز و همه کس توانگرم می سازد
و باور دارم
قدرت بی پایان تو و دست مهر و یاری ات
به همراه لطف سرشارت
از بهترین و رضایت بخش ترین راهها
در همه مسائل زندگی به یاری ام می شتابد.
پس آسوده خاطر
اداره عالی همه امورم و گشایش همه مسائلم را
به اراده قدرتمند تو می سپارم.
باشد که در پناه امن و پرآرامش تو
به آسایشی بی زوال دست یابم.
آمین


نوشته شده در تاريخ جمعه 15 آذر 1392 توسط مامان یاسی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

حرفای دلمو اینجا فقط برای خودم مینویسم مخاطبی ندارم لطفا تقاضای رمز نکنید حتی شما پسر گلم




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آذر 1392 توسط مامان یاسی

سلاااااام جیرجیرک نازو خوش صدای من

فدات بشم پسر قشنگ و مهربونم

جمعه یعنی اول آذر ماه ساعت 10 شب زلزله 5/8 ریشتری کرمانشاه رو لرزوند گلم اون لحظه که زلزله اومد شما توی ننو خواب بودی و من روی مبل کنارت نشسته بودم راستشو بخوای متوجه نشدم که زلزله اومده اخه استکانهای توی آشپزخونه که آویزون بود صدا خوردن حدودا 20 ثانیه من به لوسترو و چیزای اویزون دیگه نگاه کردم دیدم چیزی تکون نمیخوره نگران شدم خیلی ترسیدم فوری بغلت کردم اما از سر جام نتونستم بلند شم.تا اینکه بابایی زنگ زد قرار بود چون جمعه بود یه کم بریم بیرون دور بزنیم اومد دنبالمونو رفتیم نمیدونی خیابونا چه خبر بود عین روز ترافیک بود همه اومده بودن بیرون از ترس زلزله. از اون روز تا به الان کرمانشاه 190 بار لرزیده که چند بار بالای 5 ریشتر بوده تمام نیروها اماده باشن.اما خداروشکر اتفاقی نیافتاده.

از زلزله بگذریم بریم سراغ شیرینکاریهای پسر نازم.اینروزا دیگه نمیشه تنها بزارمت حرکت میکنی و این ور اونور میری مجبور شدم پایه ی ننویی رو بردارمو چرخارو بزارم تا ثابت بشه اخه خودتو کج میکنی و می افتی گوشه ننو و اونم کج میشه بعد داد میزنی چون راه برگشتی نداری.شبها هم چند بار بلند میشمو جابجات میکنم از روی متکا میای پایین و دقیق 90 درجه میچرخی فدای تو میشما که داری مرد میشی کم کم.

از خندهاتم که هر چی بگمو بنویسم کمه وقتی میخندی زمان می برام معنی نداره اینگار هیچی رو هیچ کسو دیگه نمیبینم وقتی باهات بازی میکنم حتی تلفنم جواب نمیدم میخوام اصلا خنده هات قطع نشه.همه ازم شاکی شدن میگن چه طور شد برعکس اون موقع ها زنگ و اسمس نمیدی هیچ جواب مارو هم نمیدی؟چیکار کنم فقط تو تو برام توی اولویتی جیگرم.

صبحها که بیدار میشیم برات اهنگهای شاد رنگین کمون میزارم جوری نگاه میکنی که اصلا پلکم نمیزنی خوشتم میاد و تند تند دستای نازو پاهای کوچمولوتو تکون میدی خوشت میاد بشینم کنارت و با پا فقط بزنی بهم عاشق این کاری وقتی پاهامو بر میدارم جوری نگاه میکنی که خودم خجالت میکشم فکر میکنم چه کار بدی کردم که اینطوری خشن نگام میکنه.دوباره میشینمو شما با ذوق شروع میکنیبه لگد کوبیدن.فدای پاااهای نازو کوچولوت بشم پسرم.

الان گریه هات کمتر شده البته به لطف خودت که زحمت کشیدی و پستونک میخوری نمیدونم چه طور شد یه شب که داشتی گریه میکردی به دلم افتاد که پستونک بهت بدم و بعد سه ماه تلاش اون شب توی اوج گریه پستونکو گرفتی و چند تا مک زدی و دیگه گریه نکردی هیچ بلکه ارومم خوابیدی از اون شب به بعد بعضی وقتا که سیری و لجبازی میکنی بهت پستونک میدم دیگه گریه نمیکنی خیلی خوشحالم احساس میکنم ضرر پستونک خیلی کمتر از ضرر گریه هاست فرشته من.

عاشق اینی که بغلت کنم و اهنگ بزارم و خودمم برات شعر بخورم قشنگ به لبم خیره میشی و منم نازت میدم شمام کلی برام عشوه میای.

دیروز برای اولین بار خودت تونستی جغجغه رو از این دستت به اون دست بدی خیلی عالیه عشق نابم.دوستت دارما.حالا اگه اجازه بدی چند کلامی هم با خاله های نازینین صحبت کنم.

سلااااام یارای همیشگی خونه مجازیم.دوستای گلم خوبید؟

ممنونم که به ما سر میزنید و کوتاهی مارو هم تحمل میکنید باور کنید هر وقت تونستم به همتون سر زدم و بازم میام اما اگه دیر به دیره ناراحت نشید و امیدوارم منو ببخشید.

میخواستم ازتون بخوام اگه شعر زیبایی بلدید که من یاد بگیرم و برای پسرم بخونم ممنون میشم یه سری بلدم اما دیگه برای خودم تکراری شده دوست دارم شعرایی یاد بگیرم که از زبون مادر برای بچشه ممنون میشم که اگه بلدید بهم یاد بدید.

ای پسر قشنگ و مهربونم

بیا میخوام تورو رو پام بشونم

میخوام برات شونه کنم موهاتو

دل نداره طاقت گریه هاتو(2)

بعد بابا مرد خونه تویی تو

قشنگ و ناز و یک دونه تویی تو

قربون ناز و خنده و ادات شم

دلم میخواد از صبح تا شب فدات شم

با خنده هات دلم آروم میگیره

چشام توی چشمای تو اسیره

وقتی که نیستی خونه سوت و کوره

بیدار میشی خونه ما چه شوره

 

 

میخواستم یه کتاب خیلی عالی هم بهتون معرفی کنیم برای مادرایی که خیلی حوصله دارن و بچه زیر سه سال داره عالیه یکی از اقوام که روانشناسه کودکه برام خریده و من که خیلی راضی هستم دلم میخواد به شمام معرفی کینم شاید برای شما هم مفید بود.

 

 

ادرس وبلاگ روانشانس کودکی که گفتم توی پیوندام هست مطالب خوبی توی وبلاگش برای بچه ها میزاره اگه خواستید میتونید برید و اگه سوالی هم داشتید بپرسید بهتون جواب میده

 

کیان مهر عزیزم تا این لحظه ، 3 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 23 دقیقه و 48 ثانیه سن دارد

 

ادامه مطلب :شعرایی که برات میخونم و خاله ها برات فرستادن

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 آذر 1392 توسط مامان یاسی

سلام فرشته آسمونیه ما

فندق و پسته و اجیل خوشمزه زندگیه ما

نفس مامان و بابا

عاشقتیم غیر قابل وصف

چقدر از یاد آوری خاطره سال قبل همچین روزی خوشحالم.

29 آبان سال 91 یکی از بهترین روزای زندگیه ماست.و ما بهترین هدیه عمرمونو از خدا گرفتیم

من توی همچین روزی رفتم  آزمایش دادم و جواب ازمایش مثبت شد یعنی شما تو دل مامانی بودی البته اندازه یه مورچه کوچولووووووووووو وناز بودی فدات بشم.بعله بهترین هدیه شما بودی پسرم شما اومدی و یه سال از سالهای زندگی مارا برامون زیبا تر کردی قراره این سالها با وجود شما ادامه داشته باشه فرشته نازم .وقتی به اون روز فکر میکنم حس میکنم خیلی زود گذشته با اینکه خیلی سختی ها توی این مدت کشیدیم روزای تلخ و شیرین زیادی داشتیم اما خدارو شکر که شما سالمی و کنار مایی.امروز خیلی گریه کردی فدای گریه هات بشم که ازشون سر در نمیارم فقط میدونم که چیز عادیه ایه شکر خدا الانم اروم کنارم خوابیدی...پسرم اینقدر عاشقتم که موقع خوابم نمیتونم ازت چشم بردارم.حالا حالا ها متوجه این احساسم نمیشی تا وقتی که خیلی بزرگ بشی و مرد بشی و ازدواج کنی هم متوجه نمیشی فقط وقتی از احساس الانم سر در میاری که به امید خدا خودت پدر بشی البته بازم اون حس یک دهم حس الانی که من دارم نیست.قبول کن که مادر شدن یه حس متفاوت و جدا از تمام حسهای دنیاست.ساده ساده  میگم :که سادگی از همه چیز زیباتره(به اندازه بزرگی خداااااااااااااااا که میدونم بی نهایته دوستت دارم)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آبان 1392 توسط مامان یاسی
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com